-- جهت خرید و هماهنگی محصولات افرنگ با شماره های 09127634579 و 09125190061 در تماس باشید --

انتزاع در عکاسی در انگليسي به معنی نامحسوس (حس نشده) و ساده شده است. آن چه مطابق واقع نيست. يا به اندازهای كه از امور جاری قابل مشاهدهْ ساده شده و ديگر به مورد اصلی خود شباهتي ندارد. در اين گونه عكاسی، چيزي برجسته شده و پيراموناش تغيير میيابد. يا اين كه، در كلِ فضای اثر تغييری غير عادی ايجاد شده است. مفهوم اساسي واژهي Abstract را بايد در تاريخِ هنرِ غرب جستوجو كرد. اما، انتزاعْ نزد ما ايرانيان مفهومي فلسفي دارد. تلاش ميكنيم آثار توليد شدهي اخير را با اين مفهوم حلاجي كنيم. و نه اين كه اصلا عكاس از اين مفهوم خبري دارد يا نه. آبستره كردن به معناي «مفهومي كردن»: هر «تغيير»ي كه در محيط انساني يا طبيعت (از سوي عكاس) ايجاد ميشود مفهوم خودش را توليد ميكند، و اين تغيير را هنرمند از زاويهي خودش انجام ميدهد. هرگونه «تغيير» در موجوديت اشيا و پديدهها مفهومي پديد ميآورد. ثبت لحظات عادي يا به عبارتي تكراري (از نظر مشاهده) مفهوم نويي نميآفريند. عكاس، هم چون جادوگري كه از پشتاش يا درون كلاهي چيزي نشانمان ميدهد، در زمرهي تصاوير انتزاعي بلاتكليف ميگنجد: تصاويري كه به جايي بند نيستند. اين گونه آفرينش كه با دريافتهاي حسي غيرممكن است، مفهوم هنري نمييابند. شاعر «چيزي» از هيچ پديد نميآورد. عكاسْ زاويهاي را برميگزيند كه بخشي از طبيعت يا اجتماع است. و جدا كردن بخشي از واقعيتْ به منظور قصدي انجام ميگيرد. اين قصدْ همان فلسفهي كار انتزاعيست. اين گونه جدا كردن بايد مفهومي نو برپا كند كه در تعبيرهاي هنري بگنجد. در حالت كلی، هر گونه توصيفِ طبيعت و اجتماع نميتواند در تعريف انتزاع بگنجد. تلاش انسان براي برآوردن خواستهی دروني و دست بردن در كار طبيعت براي تغيير آن، در حوزهی تعريف انتزاع قرار ميگيرد. توصيف كردن و تغيير دادن: واژهی «توصيف» را نزديك به امور جاری ميتوان نام برد و «تغيير» را كه بنيان كار هنری ست، با تعريف انتزاع منطبق كرد. با اين حساب سرانگشتی، توصيف بيانیست از زبان جاری و عادی. عكاسی كه در شرايط نور غير عادي و نورسنجی ويژه (مثلا از طبيعت) عكسبرداری ميكند، درصدد تغيير وضع آرايش اشياست. آفرينش در عكاسی هم چون جادوگري نيست كه از هيچْ چيزي پديد آورد. او با چشمان خود به دور و برش نگاه ميكند و از كليتی كه در چشمان مردمِ ديگر نقش بسته موضوعی جزييتر پديد ميآورد. در كوه و دشتْ عناصر بيشماري ديده ميشود كه در نگاهِ عادی كليتی به نام طبيعت يافته است. اما نشان دادن خطوطی از برف با عنوان «رگهاي برفي» موضوعی انتزاعی به بار ميآورد. عكاس ميبيند و ميآفريند و جادوگری يا چشم بندي كار او نيست. او با اشيای پيرامون كار دارد و گريبانگير آنان است و از اين رو، تصوري از خواستهايش را از اشيا برملا ميكند. سنگ ميتواند به تصوری از هنرمند بدل شود. آن را ميشكافد، تراش ميدهد يا اين كه تصويری خيالي در عكس پديدار ميكند. كادر بندی در عكاسی كارِ بركندن را انجام ميدهد. كلی كه به نحوي كاربردی با جزءِ موردِ عكاسيی ما مرتبط بوده است. اشيا و اجزايی كه عموما تعريف كاربردی دارند حتا به تنهايی نيز چنين مفهومی را سراغ ميدهند: صندلی با پايهي شكسته يا قطعه عكسی گرد و غبار گرفته. درجهی انتزاع را با اين روش ميتوان حدس زد: پيازی روی ميز قرار دارد. الف) چارچوب دوربين ما هر دو (پياز و ميز) را تصوير ميكند. ب) چارچوب ما به پياز نزديك شده و از هيكل ميز چيز اندكی مانده است. پ) تركيببندی ما كه از نور تابيده بهره برده، چيزی را تصوير ميكند كه چندان به پياز شباهت ندارد. ت) تصوير ما سايهي پياز را با اندكی از خود پياز تشكيل ميدهد. ث) سايهی پياز با رگههايی از سطح ميز تركيببندی ميشود. ... بند پيشين را با اين گونه تصوير فلسفی مقايسه كنيم: الف) سطح صاف و براق فلزی تصوير چهرهی ما را باز ميتاباند. ب) قدري به سطح فلز نزديك ميشويم و بازتاب تصويرمان را از دست ميدهيم. پ) با عدسی نگاه ميكنيم و رگههای ريز از فلز قابل مشاهده است. ت) يك ميكروسكوپْ تصويری به دست ميدهد كه هر گز به فلز شباهت ندارد. ث) نمايشگر الكترونی سطح فلز را به طور كلی از هم ميدرد و گويهای مولكولی را نشان ميدهد. ... در اين گونه مواقع، تصوير به دست آمده (حتا در فضاهای شاعرانه) هيچ ارجاعی به واقعيت بيرونی ندارند: واقعيتی كه چشمان ما با ديدن مكررشان تعريف كرده است. در اين جا، منطقيی ست كه براي هر فضای به دست آمده مفهومی و تعاريفی نو به دست داده شود. واژههای «حقيقت» و «واقعيت» يا «عينيت» خريدار زيادی نخواهد داشت. اين واژهها در اين گونه فضاها فرسايش يافته و كاربرد نمیيابد. ولی، تاكنون پاسخی داده نشده است كه آيا اين گونه به دست دادن تصاوير و تغيير در وضعيت عادی آنها ارزشی دارد يا نه. اين كه «تا كجا ميتوان درجهی انتزاع را پيش برد» هنوز پاسخی يافته نشده است. چنين فضاهايی زبان گفتاری خود را ميخواهد و از آن جا كه بيشمار تجربه وجود دارد، گفتار پيچيدهای را فراهم خواهد آورد. جزئي كه ارتباط آن با كل نگه داشته ميشود حسي نوستالژيك ميآفريند: كز نيستان تا مرا بُبريدهاند/ از نَفيرم مرد و زن ناليدهاند. نای من كه از ناي هستیست جدا مانده و روزگارِ وصل ميجويد. اگر نيمكت كه كاربرد نشستن دارد باژگون در زمين افتاده باشد، مفهومی عاطفی توليد ميكند: كهنه جامهاي كه زمانی انسانی را همراهی ميكرده در ميان مردابها رها گشته- تك درختی كه بر بلندی تنها و استوار مانده...
آفرينش در عكاسی هم چون جادوگري نيست كه از هيچْ چيزي پديد آورد. او با چشمان خود به دور و برش نگاه ميكند و از كليتی كه در چشمان مردمِ ديگر نقش بسته موضوعی جزييتر پديد ميآورد. در كوه و دشتْ عناصر بيشماري ديده ميشود كه در نگاهِ عادی كليتی به نام طبيعت يافته است. اما نشان دادن خطوطی از برف با عنوان «رگهاي برفي» موضوعی انتزاعی به بار ميآورد.
اولین نفری باشید که نظر خود را درباره این مطلب بیان میکنید